close
چت روم
داستان جالب
با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
ِداستان جالب

آخرین ارسال های انجمن
تاریخ : یکشنبه 20 فروردين 1391
نویسنده : سلطان موبایل | رضا

داستان 
مورچه و عسل | www.soltanmobile.ir

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

موضوعات مرتبط: سایر مطالب , داستان جالب ,
بازديد : 303
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


برچسب‌ها: داستان مورچه و عسل , مورچه , داستان دوست خیرخواه , داستان دوستی مورچه و مگس , داستان دوستی مگس و مورچه , داستان عسل , داستان عسل و مورچه , داستان مورچه , داستان مورچه و هوس , داستان هوس , داستان هوس به عسل , داستان و رمان جدید , داستان پرمعنا , داستان کوتاه جدید , شعر مور و عسل , شعر مورچه و عسل , داستان , داستان های جالب , داستان های خیلی قشنگ , داستان های پند آموز , داستان های کوتاه , داستان های کوتاه اسفند 91 , داستان کوتاه , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه خواندنی , داستانک , داستانک آموزنده , داستانک جالب داستانک زیبا , داستانی از , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , جموعه داستان های بسیار زیبا , مجموعه کامل داستان های اسفند ماه , مرجع داستان جدید ,

تاریخ : یکشنبه 20 فروردين 1391
نویسنده : سلطان موبایل | رضا

داستان 
فرشته کوچک نجات بخش مادر | www.soltanmobile.ir

باران میبارید. درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای با شنلی قرمز که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است…..

موضوعات مرتبط: سایر مطالب , داستان جالب ,
بازديد : 240
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


برچسب‌ها: داستان فرشته کوچک نجات بخش مادر , داستان ایثار , داستان عاطفی , داستان عشق , داستان فداکاری , داستان فرشته , داستان فرشته کوچک , داستان مادر , داستان نجات مادر , داستان پندآموز , داستان کمک , داستان کوتاه , داستان , داستان های جالب , داستان های خیلی قشنگ , داستان های پند آموز , داستان های کوتاه , داستان های کوتاه اسفند 91 , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه خواندنی , داستانک , داستانک آموزنده , داستانک جالب داستانک زیبا , داستانی از , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , جموعه داستان های بسیار زیبا , مجموعه کامل داستان های اسفند ماه ,

تاریخ : یکشنبه 20 فروردين 1391
نویسنده : سلطان موبایل | رضا
تاریخ : یکشنبه 20 فروردين 1391
نویسنده : سلطان موبایل | رضا

داستان
 “کارمند و تکرار اشتباه”،“الاغ مرده”،“دانه ای که سپیدار بود”

. . .

 

داستان “کارمند و تکرار اشتباه”

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید:

«معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی

که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد:

«خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو

پرداخت کردم هیچ نکردی.»

کارمند با حاضر پاسخ می دهد:

«درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم

اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم!»…

موضوعات مرتبط: سایر مطالب , داستان جالب ,
بازديد : 233
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


برچسب‌ها: داستان های جالب و پند آموز , داستان , داستان های جالب , داستان های خیلی قشنگ , داستان های پند آموز , داستان های کوتاه , داستان های کوتاه اسفند 91 , داستان کوتاه , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه خواندنی , داستانک , داستانک آموزنده , داستانک جالب داستانک زیبا , داستانی از , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , جموعه داستان های بسیار زیبا , مجموعه کامل داستان های اسفند ماه , داستان “الاغ مرده” , داستان “دانه ای که سپیدار بود” , داستان “کارمند و تکرار اشتباه” ,

تاریخ : یکشنبه 20 فروردين 1391
نویسنده : سلطان موبایل | رضا

داستان صادق چوبک

داستان صادق چوبک | soltanmobile.ir

. . .

داستانی از زبان صادق چوبک :

بعد از ظهر آخر پاییز
آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد…

شاگردها به صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند. یقیناً پیکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمی‌داد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بیرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چیز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برایش بدنامی داشت. مثل این بود که باید جای دماغ‌ها عوض می‌شد و یا در صورت‌ها خطوطی احداث می‌گردید. نگاه‌ها گنگ و بی‌نور بود. بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمی‌زاد. یک چیزهایی در قیافه آن‌ها کم بود.

سه ردیف میز از آخر کلاس خالی بود و روی‌شان خاک گچ و گرد نشسته بود. یک نقشه ایران و یک عکس رنگی اسکلت آدمی‌زاد با استخوان‌های بدقواره و یغور که دندان‌هایش کیپ روی هم خوابیده بود و چشم هایش مثل دو حلقه چاه بی‌انتها توی کاسه سرش سیاهی می‌زد، در این طرف و آن طرف تخته سیاه زهوار دررفته‌ای که شاگردها روش می‌نوشتند آویزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و یک تخته پاک‌کن که نمدش از تخته ور آمده و به مویی بند بود، گوشه کلاس بغل صندوق لبه کوتاهی که پر از خرده کاغذ بود ریخته بود. یک عکس که شبیه به عکس آدمی‌زاد بود با دماغ گنده و سبیل سفید و چشمان شرربار بی‌عاطفه با سردوشی‌های ملیله و سینه پر از مدال و نشان‌هایی که ظاهراً خودش بخودش داده بود مثل الولک سر جالیز بالای تخته توی قاب عکس خودش نشسته بود و به شاگردها ماه‌رخ میرفت.

میز معلم از میزهای دیگر بلندتر بود. رویش یک دفتر بزرگ حاضر وغایب که اسم شاگردها تویش نوشته شده بود و یک لیوان بلور روسی که دوتا شاخه گل نرگسی از حال رفته و مردنی تویش بود دیده می‌شد و یک دوات شیشه‌ای هم آن رو بود. یک بخاری زغال سنگی با سیخ و خاک انداز و انبر گوشه اتاق دود می‌کرد. این جا کلاس سوم بود.

معلم درس می‌داد و هم‌چنان‌که یک خطکش  پُر لک و پیس لب پریده لای انگشتانش می‌چرخاند ناگهان آن را میان شست و

موضوعات مرتبط: سایر مطالب , داستان جالب ,
بازديد : 237
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


برچسب‌ها: داستان های جالب و پند آموز , داستان , داستان صادق چوبک , داستان های جالب , داستان های خیلی قشنگ , داستان های پند آموز , داستان های کوتاه , داستان های کوتاه اسفند 91 , داستان کوتاه , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه خواندنی , داستانک , داستانک آموزنده , داستانک جالب داستانک زیبا , داستانی از زبان صادق چوبک , داستانی از صادق چوبک , داستانی به نقل از صادق چوبک , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , صادق چوبک , جموعه داستان های بسیار زیبا , مجموعه کامل داستان های اسفند ماه , مجموعه کامل داستان های فروردین ماه , مجموعه کامل داستان های اردیبهشت ماه ,

تاریخ : شنبه 19 فروردين 1391
نویسنده : سلطان موبایل | رضا
داستان کوتاه تفاوت عشق و ازدواج دسته گل پیرمرد و مداد سفید

www.soltanmobile.ir | داستانهای کوتاه و زیبای تفاوت عشق و ازدواج دسته
 گل پیرمرد و مداد سفید

داستان کوتاه “دسته گل پیرمرد”

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

داستان کوتاه “مداد سفید”

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند…به جز مداد سفید…هیچ کسی به او کار نمی داد…همه می گفتند: “تو به هیچ دردی نمی خوری” …یک شب که مداد رنگی ها…توی سیاهی کاغذ گم شده بودند…مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…صبح توی جعبه ی مداد رنگی…جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد.

داستان کوتاه “فرق عشق با ازدواج”

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی…

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین…!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و ...

موضوعات مرتبط: سایر مطالب , داستان جالب ,
بازديد : 565
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5


برچسب‌ها: داستانهای کوتاه و زیبای تفاوت عشق و ازدواج دسته گل پیرمرد و مداد سفید , 3 داستان کوتاه تفاوت عشق و ازدواج دسته گل پیرمرد و مداد سفید , 89 داستان آموزنده , بهترین داستان های جدید , بهترین سایت داستان , بهترین و جدیدترین داستان ها , تفاوت عشق و ازدواج , داستان , داستان بسیار زیبا , داستان جالب "رقابت مهندس و برنامه نویس" , داستان جالب کوتاه "شرح حال یک زندگی" , داستان جالب کوتاه “شرح حال یک زندگی” , داستان جدید , داستان خیلی خوادنی , داستان داغ , داستان زندگي , داستان شرح حال یک زندگی , داستان غمگین , داستان هاي زيبا , داستان های 89 , داستان های آموزنده جدید , داستان های زیبای خواندنی , داستان وجود خدا , داستان يك زندگي , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه “دسته گل پیرمرد” , داستان کوتاه “فرق عشق با ازدواج” , داستان کوتاه “مداد سفید” , داستانک آموزنده , داستانک جالب , داستانک جدید , داستانک خیلی جدید , داستانک زیبا , دسته گل پیرمرد , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , سری جدید داستان های آموزنده , مداد سفید ,

جدیدترین مطالب سایت

  • تعداد صفحات سایت: 3




مطالب پر بازدید