close
چت روم
داستان مورچه و عسل
با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید
ِمورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد… هوس عسل، او را به صدا درآورد و فریاد زد: ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم. یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد! مورچه گفت: بی خیالش باش،…

آخرین ارسال های انجمن
تاریخ : یکشنبه 20 فروردين 1391
نویسنده : سلطان موبایل | رضا

داستان 
مورچه و عسل | www.soltanmobile.ir

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

هوس عسل، او را به صدا درآورد و فریاد زد:

ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود

و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:

مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!

مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…!

بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.

مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.

بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.

مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!

بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار،

من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود

و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی…

مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،

اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن.

من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!

بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند

ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.

مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن.

من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:

یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.

مگسی سر رسید و گفت:

بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم…

مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت…

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی،

چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود،

چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند

و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…!

مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت

تا رسید به میان حوضچه عسل،

و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند…

مور را چون با عسل افتاد کار  / دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او  / دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:

عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید.

اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم  /  تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:

نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است…

این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش

پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری.

مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد…

موضوعات مرتبط: سایر مطالب , داستان جالب ,
بازديد : 304
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0


برچسب‌ها: داستان مورچه و عسل , مورچه , داستان دوست خیرخواه , داستان دوستی مورچه و مگس , داستان دوستی مگس و مورچه , داستان عسل , داستان عسل و مورچه , داستان مورچه , داستان مورچه و هوس , داستان هوس , داستان هوس به عسل , داستان و رمان جدید , داستان پرمعنا , داستان کوتاه جدید , شعر مور و عسل , شعر مورچه و عسل , داستان , داستان های جالب , داستان های خیلی قشنگ , داستان های پند آموز , داستان های کوتاه , داستان های کوتاه اسفند 91 , داستان کوتاه , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه خواندنی , داستانک , داستانک آموزنده , داستانک جالب داستانک زیبا , داستانی از , سایت تخصصی داستان کوتاه , سایت داستان , جموعه داستان های بسیار زیبا , مجموعه کامل داستان های اسفند ماه , مرجع داستان جدید ,

مطالب مرتبط:
ارسال اس ام اس و پیامک رایگان به ایرانسل
آنلاين موزيك! پخش آنلاين آهنگ هاي درخواستي!
۳۶ روش برای جذابیت بیشتر
داستان فرشته کوچک نجات بخش مادر
سبک جدید داستان زاغک و روباه
داستان “کارمند و تکرار اشتباه”،“الاغ مرده”،“دانه ای که سپیدار بود”
داستان های جالب و پند آموز
داستانهای کوتاه و زیبای تفاوت عشق و ازدواج دسته گل پیرمرد و مداد سفید
داستان جالب و خواندنی معلم و دانش آموز تاثیر گذار
داستان خواندنی شهری که همه در آن دزد بودند
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
جدیدترین مطالب سایت
مطالب پر بازدید